من اناری را میکنم دانه به دل میگویم: کاش این مردم، دانه های دلشان پیدا بود
امیدوار نباشید. با آنکه، دکهاش، سفر برای مسافر نویدِ خاطره است،
حافظه ي آدمهاي غمگين قوي است
مي دانند كجاي كدام خيابان آن روز مردند...
دنبال كلاغي ميگردم تا قار قارش را به فال نيك بگيرم
وقتي قاصدكهايي مثل تو همه لال اند...
حال و روزم شده مثل تلفن همگانی...
که دیگه این روزا کسی باهاش کاری نداره
گاهی یه مشتری قدیمی از کنارم با یه آه ٍ پر معنی رد میشه
دو سه قدم که دور میشه موبایلشو از جیبش در میاره
کاش یکی بیاد و با سنگ شیشه هامو بشکنه!
آه از شوخیِ چشمِ تو که خونریز فلک
دید این شیوهی مَردمکُشی و یادگرفت
حدیثِ بوسه رها کن
…
دریغْ نامِ تو باشد که بر زبانی رفت…
مدرسه، مزرعهی بلال نیست… که هر سال محصولِ بهتری داشته باشد.
در کواکبِ آسمان هم یکی میشود ستارهی درخشان؛ الباقی سوسو میزنند.
سر بازار روزگار
مصداق کعبهٔ آمال خلق بود،
آزرده بود خاطر خطّاط سرنوشت.
[...]
بر سنگ مرمر دیوار بارگاه
با خط پخته و خوانا نوشته بود.
«خواهان دوزخ و بیزارم از بهشت.»
حرفی نمانده برای گفتن
اصلاً وقتی که تو خاموشی چه دلیلی هست برای گفتن؟
هان؟
در مرقومهی اخیرشان که رسید، نوشته بوده گویا:
خوشبختی یک سوءتفاهم قدیمیست برای آدمیزاد. به دوستت دارمها که میرسی، دلت خجسته میشود. آتیه بنا میکنی، مفصّل و مقبول، آرزو بَرش کوک میزنی، موجه و ممکن. ولی دارونداری که دلِ «باخته» باشد و خاطری که قرار بگیرد به «دیگری»، کثافت میزند به هرچه آتیه بود و آرزو.
تصدقت
فلانی
…و ما از اینهمه حالیمان شد که یعنی «خداحافظ»، به خارجی.
برای ماندهبهجا سفرهی دلتنگی.
خشکیِ چشممان از بدشگونیِ گریه نیست؛
میترسیم شکلِ ماهتان تار شود.
| Design By : Pichak |
